
من می خواهم بدانی ، امروز و هر روز
وقتی می گویم دوستت دارم، این فقط یک کلمه نیست
با یک معنی ساده......
این یک احساس است، در کنار قلب من
یک عاطفه است که وجود دارد به خاطر تو...
به خاطر تو، به خاطر تو، به خاطرتو
که قلب مرا روشن می کند، کلماتم را، زندگیم را روشن می کند...
دوستت دارم یعنی تو برای من شادی می آوری ،
و به من آرامش می دهی...
دوستت دارم یعنی تو بهترین دوست منی
کسی که می توانم به طرفش بروم؛ کسی که می توانم به او اعتماد کنم...
دوستت دارم یعنی تو شگفت انگیزی
انکار ناپذیرو همینطور عجیب خیلی عجیب عجیب تر از اونی که فکرش را می کنم...
نویسنده : Affaaf

این بار که از زیر داربست انگور و ماه
برمی گردی
دستمالی بیاور
هیچ می دانستی
مهربانی ام دارد خاک می خورد؟
یا هیچ می دانستی
دوستت که دارم
زیباتری؟
نویسنده : Affaaf

روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز.
امروزهمان فردای دیروز.
برای فهمیدن من سوادنمیخواهد.
باسکوت هم میشودفهمید.
باسکوت...
میشوددیوارشب راشکافت.
مادرونگرانیهای تکراری.
مادروترس ازجهنم.
مادروپیشکشش بهشت.
پشت حریم شب بوها
زیربوته های توت فرنگی
پروانه ای بالغ میشود.
گوشه ی دنج حیاط شنی
میان اتفاق اقاقیا
سنجاقک نوررافهمید.
چه کسی ثروت راتقسیم کرد؟
چه کسی گفت خداانسانهارابرابرآفرید؟
دروغ گفت
دروغ
دروغ.
برای فهمیدن من قاصدک کافیست.
شوق پروازگنجشکک
برای فهمیدن من شالیزاربس است
برای فهمیدن من باران کافیست.
ساده میگویم
ساده میخوابم
ساده عاشق میشوم.
روزی خواهم خندیدبه دغدغه های امروز.
روزی بعدازفردا.


نویسنده : Affaaf

پشت
پنجره بادزندگی میکند.
گاهی
وقتهازوزه کنان به درمیکوبد.
گاهی
وقتهاقاصدکی راباخودمی آورد.
گاهی
وقتهاگل سرخی راپرپرمیکند.
پشت
پنجره بادگیسوهای بلنددخترک رابه میهمانی چشمهامیبرد.
پشت
پنجره بادمیرودگاهی وقتهابه شالیزار سرمیزند.
پشت
پنجره بیدهامجنون میشوند.
بادبادک
بازیچه ی باد
اسیرشاخه
های خشک
باحسرت
به آبی چشمهای خدامینگرد.
بادمیرودگاهی
آفتابی میشود.
میرودگاهی
بارانی میشود.
بعضی
وقتهاعشقی رامی آوردزودمیبرد.
بعضی
ازشبهاملایم میشودازعطرشب بوها.
بعضی
شبهادلگیرمیشود.
گاهی
فراموش میکندپنجره ی مارادرآغوش بگیرد.
بادبرکت
آسیابهامیشود.
بادخوشه
های برنج رامیرقصاند.
پشت
پنجره بادزندگی میکند.
پشت
پنجره بادبه آزادی زندگی میکند.



نویسنده : Affaaf
می نویسم٬ می نویسم از تو
تا تنِ کاغذِ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بُگذارد
گریه این گریه اگر بُگذارد
با تو از روزِ اَزَل خواهم گفت
فتحِ معراجِ ازل کافی نیست
با تو از اوجِ غزل خواهم گفت
می نویسم همه ی هق هقِ تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامشِ دریا برسی
تا تو در همهمه٬ همراه سکوتم باشی
به حریمِ خلوتِ عشق تو تنها برسی
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن بِبَری
تا تو تکیه گاهِ امنِ خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدارِ خودِ من ببری...



نویسنده : Affaaf

آینه هستم درشهرکورها.
درجایی که روشندلان بینایند.
آبگینه ای که هرگزدروغ نمیگوید.
دراجتماعی که همه خاکستری میبینند
آبی نوشتن درشوره زارخواب دریامیشود.
نه بومی مانده
نه گنجشککی
نه حوض نقاشی.
بعدازپدرهیچکس مردنشد.
اگرشدمردنماند.
بانگاه کردن به دریاچه هرگزتشنگی نمیمیرد.
بادریاشدن
باباریدن
به یادسالهای کویرباش.
دستهایم خورشیدرافهمید.
گرم
گرم
گرم.
فقط خورشیدشدن ارضایم میکند.
چیک
چیک
چیک
باران باران باران.
پشت معبرباغ
پشت پرچین شالیزار
پشت بیداری شبنم
به اندازه ی مامابودیم.
مااگرماباشیم
مااگرآدم باشیم
مااگرباهم باشیم
مارامیفهمیم.
مارامیفهمیم.
نویسنده : Affaaf